|
Romans |
|||
|
یکشنبه 15 دی 1392 :: 08:14 :: نويسنده : too123
ديشب با خدا دعوايم شد ... با هم قهر کرديم ... فکر کردم ديگر مرا دوست ندارد ... رفتم گوشه اي نشستم ... چند قطره اشک ريختم و خوابم برد ... صبح که بيدار شدم مادرم گفت ... نميداني از ديشب تا صبح چه " باراني " مي آمد ... ![]()
پيوندها نويسندگان |
|||
|
|