|
Romans |
|||
|
سلام دوستای عزیز امشب شب آرزوهاست یعنی (شب لیله الرغائب) برای منم دعا کنید منم برای تمام انسان ها دعامیکنم . . . . .التماس دعا چهارشنبه 03 خرداد 1391 :: 12:57 :: نويسنده : too123
بازدلم تنگ است باز چشمانم باران می طلبد آسمان دلم پراز ابران سیاه دلتنگی شده است بازمن تنهام و دراین سکوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی کند چهارشنبه 03 خرداد 1391 :: 12:56 :: نويسنده : too123
سکوت همه جا را فراگرفته است... دلم خیلی گرفته است... دفتر خاطراتم را برمیدارم و آن را ورق میزنم و خاطرات روزهای خوب و بد را مرورمیکنم و دیگر بازگشتی بر این روزها نیست
و جز چند برگ خاطره چیزی از آن باقی نخواهد ماند و مطمئناً ای کاش می شد یک بار دیگر آن روزهای خاطره انگیز تکرار شود ، اما افسوس... افسوس که زمان هیچ گاه به عقب برنمی گردد ،مگر در رویا... ویادم باشد در پایین آخرین برگ خاطراتم بنویسم ... پایان
بقیه عمر با خاطرات خوش این روزها سپری خواهد شد.
چهارشنبه 03 خرداد 1391 :: 12:51 :: نويسنده : too123
قلمم رامیان دلتنگی هایم گم کرده ام می دانم خسته است، از نوشتن دردهایم قلمم بیماراست ،دلش زیرفشار واژه ها شکسته و می نالد.از زخم هایی که تازیانه حقیقت برتنش حک کرده هنوز زمزمه هایش را به یاد دارم. زمانی که از عشق می خواند و قلب خطوط می لرزید ، قلمم غربت کویر را می شناخت و برای چشمان تشنه اش اشک می ریخت . دلهره غروب را می فهمید و فریاد انتظار پنجره را می شنید . دیشب آخرین کلام را برسکوت شب ترسیم کرد و بی صداتر از همیشه غصه هایش رادرگوش باد زمزمه کرد. غم پرست نوشت :وقتی دلم میگیره یا تنگ می شه چاره ای جز نوشتن ندارم...
باز هم در دل غمگین خود،رد پای درد را احساس می کنم و قدمهایی که طنین موهوم انگیز جدایی را درسرم می پروراند.می ترسم،آری می ترسم که غریبه ای در شبی تاریک و مهتابی او را از صندوقچه ی قلبم بدزدد، می ترسم که آن شاهزاده ی غمگین قصه ی من با تند بادی ازکنارم برود. به یاد دارم روزی را که شاهزاده ای سوار بر اسب سپید آرزوها از جاده ی تنهایی من عبور کرد و من از آن روز به دنبال او ،رهسپار جاده ی تنهاییم .و من سرد و بی روح ،در گوشه ای پنهان در عزلت وتنهایی ، شعر عشق را که او با دستانش به من هدیه داد،می نوازم و قصه ی تنهایی دخترکی را که تمام شب بوها می شناسندش، می خوانم
بسوزه پدر عشق که خیلی وقتا باعث جدایی میشه.
چهارشنبه 03 خرداد 1391 :: 12:35 :: نويسنده : too123
گنجشک به خداگفت لانه کوچکی ساختم ارامگاه خستگی ام سرپناه بی کسی ام طوفان ان را ازمن گرفت کجای دنیاراگرفته بود؟خداگفت .ماری درراه لانه ات بودتوخواب بودی.بادراگفتم لانه ات راوازگون کند انگاه توازکمین مارپرگشودی. چه بسیاربلاهاکه ازتوبه واسطه محبتم دورکردم وتوندانسته به دشمنیم برخواستی آنگاه كه غرور كسي را له مي كني، آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني، آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني، آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟
پيوندها نويسندگان |
|||
|
|