|
Romans |
|||
|
دوشنبه 18 دی 1391 :: 21:15 :: نويسنده : too123
فلکــــ کور استـــ دلم شوریده در شور استـــ صدای خنده و آواز میاید ز کوی دلبرمـــ امشبـــ صدای ساز می آید دلم بی وقفه میلرزد نمیدانم چرا تنگـــ استـــ و میترسد قدم لرزان به سوی کوچه می آیمـــ وبا خود زیر لبـــ آهسته میگویمـــ خدایا ترس من از چیستـــ ؟ عروس جشن امشبـــ کیستـــ ؟ صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش صدای شیخ می آید... وکیلمـــ من جوابـــ ده...وکیلمـــ من صدای آشنایی بله می گوید و مردمـــ یکصدا باهم مبارکـــ باد می گویند خدای من صدای اوستـــ صدای آشنای اوستـــ دلم در سینه میلرزد آیا واقعا مامال هم هستیم.
پيوندها نويسندگان |
|||
|
|