|
Romans |
|||
|
بازگشته ام با کوله باری از شعر های ناگفته.... تنها اینجا مکان امن عاشقانه های من است رفتنت آنقدرها که فکر می کنی فاجعه نیست فقط من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند . . .
اما . . . من جلوی دهانش را میگیرم وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد... این روزها من . . . خدای سکوت شده ام خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود .
مــی گویـَند :
مـخـآطب داشتهـ بـآش
بـــرآی عـــآشـقــآنــهــ هـآیـَت ...
امــآنمـيدآنـَنـــد ...
مـخـــآطب تــمــآم عـآشـقـآنه هــآی مـن
تــــــو یــــــــي
کاش دفتر خاطراتم چراغ جادو بود
یکشنبه 15 دی 1392 :: 08:20 :: نويسنده : too123
برای من از دل شــکسته نگو
که دلــﮯ دارم شــکسته تر از سکوتـــ شــکسته از درد شــکسته از زخــم
شــکسته از عشــق شــکسته از گنــاه شــکسته از تنهایــﮯ بر خــواهم داشتـــ این تــکه های تنهــایــﮯ را و لباســﮯ خواهــم دوختــ سپیــد از این همــه سیاهــﮯ برای خودم توشــه ای خواهــم ساخــت پر از محــنت و رنــج شــایــد خــدا مرا بــخشیــد شـــــایــد
احتیاج به آرامش دارد !! نه سرزنش.... کاش می فهمیدند....؟؟؟ یکشنبه 15 دی 1392 :: 08:16 :: نويسنده : too123
دلم هوای خودم را کرده است ایــن روزهـــا بیشــتر از هــر زمــانی دوسـت دارم خــودم باشــم !! دیگــر نـه حــرص بدســت آوردن را دارم و نه هـــراس از دســت دادن را .. هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــاطــر خــودم بخواهــد دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت .. هـــمـــــــــــــیـــــــــــــــــــــــن…
یکشنبه 15 دی 1392 :: 08:14 :: نويسنده : too123
ديشب با خدا دعوايم شد ... با هم قهر کرديم ... فکر کردم ديگر مرا دوست ندارد ... رفتم گوشه اي نشستم ... چند قطره اشک ريختم و خوابم برد ... صبح که بيدار شدم مادرم گفت ... نميداني از ديشب تا صبح چه " باراني " مي آمد ... ![]() اين عکس آخری ست که می گيرم از تو به يادگار ... ناديده گير اشک مرا ، ای يار ! لبخند دلبرانه بزن لطفاً ...
پيوندها نويسندگان |
|||
|
|