حالم بده برای دوستم دعا کنید خوب بشه.....
 
Romans
 
 
سه‌شنبه 20 فروردین 1392 :: 13:41 ::  نويسنده : too123

 

آب می‌خواهم سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بيگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد


آب می‌خواهم سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بيگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه‌ام
تيشه زد بر ريشه انديشه‌ام
عشق اگر اين است مرتد می شوم
خوب اگر اين است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم ديگر مسلمانی بس است
در عيان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از اين با بی کسی خو می‌کنم
هر چه در دل داشتم رو می‌کنم
من نمی‌گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می‌بارد چون لب تر می‌کنم
طالعم شوم است باور می‌کنم
من که با دريا تلاطم کرده‌ام
راه دريا را چرا گم کرده‌ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی‌گويم که خاموشم مکن
من نمی‌گويم فراموشم مکن
من نمی‌گويم که با من يار باش
من نمی‌گويم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود
وای ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود
از در و ديوارتان خون می‌چکد
خون من فرهاد مجنون می‌چکد
خسته‌ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
گويی از فرهاد دارد ريشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می‌گريخت
چند روزی است که حالم ديدنی است
حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه بر روی زمين زل می‌زنم
گاه بر حافظ تفأل می‌زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
مازیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم



بهمن 1393 آذر 1393 مرداد 1393 تیر 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391
پيوندها
نويسندگان
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
دانلود آهنگ جدید - دانلود آهنگ جدید,دانلود اهنگ

دریافت کد :: صداياب