|
Romans |
|||
|
پنجشنبه 23 آذر 1391 :: 07:19 :: نويسنده : too123
خداحافظ عزیز من حلالم کن زمین گیرم نمیدانم چه تاریخی ولی یک روز میمیرم نمی خواهم دلت تنگ غروب خسته ام باشد اگر حتی جوان مردم بگو پیش خودت پیرم حلالم کن اگر روزی شبی یکوقت ناغافل تو را رنجانده ام از خود نگو که از تو دلگیرم چه شبهایی که عشق تو نمک پاشیده بر زخمم من از غریبی ها ، از عشق از زندگی سیرم اگر مردم شدم یک روح سرگردان و آواره غروب هرشب جمعه سراغی از تو میگیرم شدم لیلی نمیدانم تو هم مجنون من هستی سکوتی تلخ .... میدانم جوابم را نمیگیرم یقین دارم وفاداری ولی باز من میترسم از اینکه ناگهان روزی بگویی از تو هم سیرم خداحافظ نگاهم کن همین یک لحظه آخر نمی دانم چه تاریخی ولی من بی تو میمیرم.....
پيوندها نويسندگان |
|||
|
|