|
Romans |
|||
|
یکشنبه 27 اسفند 1391 :: 10:22 :: نويسنده : too123
گاهے فقط בلتـ میخواهـב زانو هایتــ را تنگــ בر آغــوش بگیرے ...
خيليــ وقتـه كه ديگـه خوشــ نميگذره!!
فقط ميگذره...
یکشنبه 27 اسفند 1391 :: 10:16 :: نويسنده : too123
هيچ چيزي مراسرشوق نمي اور دهيچ چيزمراسرشوق نمي اورد جزتو .....توهم كه نيستي...
یکشنبه 27 اسفند 1391 :: 10:10 :: نويسنده : too123
شنبه 26 اسفند 1391 :: 19:11 :: نويسنده : blackrose
تـلــــخ است . . . شنبه 19 اسفند 1391 :: 11:35 :: نويسنده : too123
مرد من آنچنان در زندگی تکیه گاهم باش که هیچ گاه دلم نلرزد مرد من آنچنان مرا در آغوشت بگیر که باور داشته باشم این فقط برای من است آنچنان به من بنگر که ایمان داشته باشم این نگاه همیشه همراه من است آنچنان مرا بخواه که باور داشته باشم غیر از من دیگری را نمیخواهی
دلم که میگیره از دلت یه گوشه ای کز میکنم مهربونیات یادم میاد دلم میخواد بغض نکنم شاید که تو بدت بیاد همش به تو فکر میکنم یه روز میام بدیدنت دلم می خواد حس بکنم دوباره عطر پیرهنت نکاه کنم به اون چشات بگم هنوز عاشقتم که باز بگی منم هنوز عاشقتم
❤ گاهی باید به دور خودیک دیوار تنهایی کشید ❤ ❤ نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی ❤ ❤ بلکه برای اینکه ببینی ❤ ❤ برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند ❤ شنبه 12 اسفند 1391 :: 18:42 :: نويسنده : blackrose
همیشـــه نمـــے شود خود را زد به بـــے خیـــالـــے و گفــــت : پيوندها نويسندگان |
|||
|
|