|
Romans |
||||||
|
نه با خودت چتر داشتي،
نه روزنامه
و نه چمدان...
از كجا بايد مي فهميدم مسافري !!!
چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 18:57 :: نويسنده : too123
شب ها خوابم نمي برد
از درد ضربات شلاق خاطرات روي قلبم !
بي انصاف
محكم زدي ،
جايش مانده است...
چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 18:56 :: نويسنده : too123
كاش آدم ها يكم جرات داشتن! گوشي رو برمي داشتن و زنگ ميزدن و ميگفتن:
ببين، دلم واست تنگ شده!
واسه هيچ چيز ديگه اي هم زنگ نزدم...
دروغ نيست اگر بگويم بدون تو... زنده ماني ميكنم !
نه زندگاني
اشتباه از من بود ، پر رنگ نوشته بودمت
به سختي پاك مي شوي !
ولي بالاخره پاكت ميكنم...
چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 18:52 :: نويسنده : too123
![]() تو نیستی اما من برایت چای می ریزم !!!
چه فرق میکند ؟
باشی یا نباشی من با تو زندگی میکنم...
![]() احتیاط ! در این شهر لاکردار
تمام کوچه باغ های عاشقی
به اتوبان های تنهای وصل می شوند ...
چهارشنبه 24 آبان 1391 :: 18:51 :: نويسنده : too123
وقتی که رفتی سرم را از ته تراشیدم ! آخه ،
خاطره دستانت دیوانه ام می کرد...
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. دکتر علی شریعتی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست. دکتر علی شریعتی
پيوندها نويسندگان |
||||||
|
|