|
Romans |
|||
|
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد پنجشنبه 18 آبان 1391 :: 07:27 :: نويسنده : too123
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد. کس جای در این منزل ویرانه ندارد. دل را به کف هر که دهم باز پس آرد. کس تاب نگهداری دیوانه ندارد چهارشنبه 17 آبان 1391 :: 14:08 :: نويسنده : too123
همه گفتند فراموشش کن چهارشنبه 17 آبان 1391 :: 14:03 :: نويسنده : too123
علاف و چش چرون بگو موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون... دراز ، واه واه واه ... نه سیما جون ،نه رعنا جون نه نازی و پریسا جون هیچ کس باهاش رفیق نبود تنها توی کافی شاپ نگاه می کرد به بشقاب ! باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟ نه نمی رم نه نمی رم به دخترا دل می بازی ؟ ! نه نمی دم نه نمی دم ادامه مطلب ...
خدایا من اگر بد کنم
تو را بنده دیگر بسیار است
تو اگر با من مدارا نکنی
مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟؟
![]() پاک باخته بود
هرچه را که داشت
خرده آبرویش را هم این آخر گذاشت ...و باخت
هیچی نمانده بود
از قمار خانه خارج شد
در تاریکی مطلق...
ندایی در درونش پیچید
غصه نخور بنده من...برگرد...من
با توام!!!
تنهایی یعنی بی کسی خیلی درد داره یعنی نباشه کسی که حرفاتو بشنوه بهت ارزش بده باهات همدل باشه و آرومت کنه پ.ن:خدایاااااااااااااااااااااا................
چهارشنبه 17 آبان 1391 :: 13:36 :: نويسنده : too123
هــــــــــرچــﮧ مـے رومــــــــــ....
دنـبـــالـــ کلـــاغیـــ میـــ گردمــــ
تـــا قارقـــارشـــ را بـــ فالــ نیــکـــ بگیـــرمــــ
وقــــــــــــتــــــــــــــــی...
قاصــــدکــــ ها همهــــ لالــ انــــد!!! کلــــاغ آخـر قصـ ـﮧهاگـاهـے با خـوב فکـر مـے کنــم....نمـے رسمــــــــــــ....
باید بدجنس باشی تا عاشقت باشن
باید خیانت کنی تا دیوونت باشن
باید دروغ بگی تا همیشه تو فکرت باشن باید هی رنگ عوض کنی تا دوست داشته باشن اگه ساده ای! اگه باوفایی! اگه یه رنگی!
همِــــــیشه تنـــــــهایی!!!!
گفتن قصه هاي خوب ، قصة خورشيدو غروب قصة نخلاي جنوب، ديدن پنهون شدن قصة خورشيد توي آب ديدن اون لحظه اي كه آبها ميشه رنگ شراب صحبت ساحل اميد ، ديدن قوهاي سپيد دادن وعده و نويد توی ساحل، لب دریای غریب دلنشینه توی این عصر فریب ♥♥♥♥♥♥♥♥ آه کارون در ساحل گرم و داغت روح پر تشویشم را رها می کنم بیا از خروشت برایم شعری بخوان که می خواهم با تک تک نخلها عشقبازی کنم
چهارشنبه 17 آبان 1391 :: 08:46 :: نويسنده : too123
خدایا به تو سپردمشــــــــــــــــ اما یه خواهشی ازت دارمـــــــــــــــــــــــــــ یه روزیــــــــــ،یه جاییـــــــــــ،بغلـــــــ یه غریبه "مستـــــــــــــــ مستـــــــــــــــــ" بدجوریــــــــــــــــ یاد من بندازیشـــــــــــــــــ ...
پيوندها نويسندگان |
|||
|
|