|
Romans |
|||
|
جمعه 12 آبان 1391 :: 09:49 :: نويسنده : too123
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد میایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم ...
ادامه مطلب ... جمعه 12 آبان 1391 :: 09:36 :: نويسنده : too123
رفت.... بی آنکه مرا به خدا بسپارد.... نمیدانم، خدا را فراموش کرد یا مرا ؟؟؟؟؟
جمعه 12 آبان 1391 :: 09:26 :: نويسنده : too123
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟پسر جواب داد: من میزنم پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی. پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟ پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی... یکشنبه 07 آبان 1391 :: 12:03 :: نويسنده : too123
رای تو زندگی می کنم، به عشق تو زنده هستم، اگر نباشی دیگر نیستم
همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند می تپد ،
یکشنبه 07 آبان 1391 :: 12:00 :: نويسنده : too123
پيوندها نويسندگان |
|||
|
|