|
Romans |
||||||||
|
چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:17 :: نويسنده : too123
بـا سـَــر زَمــــین خــــوردَمــــــ ،
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:15 :: نويسنده : too123
یکی بود ، یکی نبود
![]()
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند،گفته بودم مردم اینجا بدند
چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:09 :: نويسنده : too123
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ.... كار ما شايد اين است.... كه در افسون گل .... سرخ شناور باشيم....
دعوتم کن به یه بوسه گوشیه دنج یه رویا.من میخام با تو بمونم از الان تا ته رویا.من میخام باشم کنارت با همین رویا بمیرم.من میخام بمیرم اما دستاتو توی دستام بگیرم.واسه به تو رسیدن این همه شب رو دویدم.خسته از طلوع فردا شب به شب خوابتو دیدم
چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 12:37 :: نويسنده : too123
![]() غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
![]() بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت …
![]() دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت …
![]() باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
![]() حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند …
![]() کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد… دلت سبک شد؟
![]() حالا این دل جای “او”ست
دعوتش کن
این دل مال “او”ست…
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
![]() و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک “او”…
در زندگی بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شیشه می کوبی ابر باش تا منتظرت باشن که بباری چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 11:55 :: نويسنده : too123
╬═♥╬
پيوندها نويسندگان |
||||||||
|
|
||||||||