Romans
 
Romans
 
 
چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:42 ::  نويسنده : too123

 

 امشب سرآن دارم  تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من اسرار تو راجویم
امشب به درت خواهم تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان  عطرت به صفا بویم

امشب زغمم تاصبح حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری تا باز کنی رویم

امشب زمیت نوشم  تا مست کند آن می من را که گنه کردم بسیار مدد جویم

امشب به سرم می زن بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من بسیار شرم رویم

امشب به درت کوبم تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم دست از گنهم شویم

امشب در لطفت را بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم راهت به لقا پویم

امشب زمیت ساقی مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت کفران نشودخویم
 
امشب که نهم برسر قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت آشفته کنم مویم
 
امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم
 
امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!
 


چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:35 ::  نويسنده : too123

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟



چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:34 ::  نويسنده : too123

چه در دل من

چه در سر تو

من ازتو رسیدم به باور تو

تو بودی و من

به گریه نشستم برابر تو

بخاطر تو

به گریه نشستم  بگو چه کنم

 

با تو....شوری در جان

بی تو....جانی ویران

از این ....زخم پنهان

می میرم

نا مت ....در من باران

یادت ....در دل توفان

با تو .....امشب پایان

می گیرم

 

نه بی تو سکوت

نه بی تو سخن

به یاد تو بودم  به یاد تو من

ببین غم تو

رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم تو

رسیده به جانم

بگو چه کنم

  


 



چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:33 ::  نويسنده : too123

نی از تو منقلب شد و در من نیاز شد

نی از نوای نوشدگی نی نواز شد 

نی ناز کرد تا همه جا نازکی کند

با نازکان نشست و گل انداخت ، ناز شد

قد شد بلند شد که به قامت بایستد

قد قامت تمام نمای نماز شد 

نی لب به نغمه داد نی از نغمه لب گرفت

لب نغمه خوان ِ نی شد و نی نغمه ساز شد 

حج هفت دور دور نیستان طواف کرد

نی هفت بند محرم خود شد حجاز شد 

رازی که در نی است همان راز در می است

نی را ز می چه باک که همراز ِ راز شد 

گیسوی شب به نی که گره خورد باز شد

تا ناله ی نی و شب و گیسو دراز شد




چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:31 ::  نويسنده : too123

من از عهد آدم تو را دوست دارم

 

از آغاز عالم تو را دوست دارم

 

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح

 

سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

 

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی

 

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم

 

به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم

 

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

 

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

 

جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما

 

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

 

 


 



چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:30 ::  نويسنده : too123

 

 سرت که درد نمی آید از سوالاتم؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم
 
چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاری است در خیالاتم؟
 
بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه…مدتی است که تغییر کرده حالاتم
 
چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم؟
درست از آب درآیند احتمالاتم
 
تو محشری به خدا، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی، من از محالاتم
 
چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتماً از سوالاتم
 
دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم….
 
 


 



چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:27 ::  نويسنده : too123

شنیدی که دلم گفت بمان ایست ، نرو

 

به خدا وقت خداحافظی ات نیست ، نرو

 

نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست

 

گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست ،نرو

 

 



چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:26 ::  نويسنده : too123

 

ترسم اين است که پاييز تو يادم برود 
حس اشعار دل انگيز تو يادم برود  

ترسم اين است که باراني چشمت نشوم 
لذت چشم غزلخيز تو يادم برود

بي شک آرامش مرگ است درونم،وقتي
حس از حادثه لبريز تو يادم برود

من به تقويم خدايان زمان شک دارم
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود

با غزلها ت بيا چون همه چيزم شده اند
قبل از آني که همه چيز تو يادم برود 
 
 


چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:25 ::  نويسنده : too123

شبی بی حوصله رفتی، دعا کردم که برگردی 
خدا را تا سحر آن شب صدا کردم که برگردی
 
 کنار پیچک خاموش و سرد باغچه ماندم
نمی دانی کجا رفتم، چها کردم که برگردی
 

دوباره سایه ات تا کوچه ای بی انتها می رفت
و من هم گریه را بی انتها کردم که برگردی
 
 اگرچه رفتنت این بار رنگ بر نگشتن داشت
ولی من آرزو کردم، دعا کردم که برگردی
 
 ببین! اینجا کنار کودکی هامان نشستم باز
جوانی را ز دامانم جدا کردم که برگردی
 
 و این نفرین تنهايم به خود می گفت با افسوس
چه بیهوده دلم را مبتلا کردم که برگردی!
 


چهارشنبه 19 مهر 1391 :: 13:23 ::  نويسنده : too123

پروانه به حال تو دل شمع بسوزد

تنها نه دل شمع دل جمع بسوزد

پروانه وش از شوق تو در آتشم امشب

ميسوزمو با اين همه سوزش خوشم امشب

 



بهمن 1393 آذر 1393 مرداد 1393 تیر 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391
پيوندها
نويسندگان
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
دانلود آهنگ جدید - دانلود آهنگ جدید,دانلود اهنگ

دریافت کد :: صداياب