|
Romans |
|||
|
سه چیز را از شمع اموختم :
- ساده مردن ,
- ایستاده مردن ,
- و برای دوست مردن را ....
! زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم , اما گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم..... تو نيز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نياموختی که چگونه تو رو فراموش کنم جمعه 28 مهر 1391 :: 21:25 :: نويسنده : too123
شخصی می گفت من شانزده سال دارم بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی شانزده سال دارم
باید بگویی آن شانزده سال را دیگر ندارم..! جمعه 28 مهر 1391 :: 14:21 :: نويسنده : too123
سالها رفت و هنوز اگر روزی دلت لبریز ازغم بود* گذارت برمزار کهنه ام بود* بگو این بی نصیب که خفته بر خاک یه روزی عاشق و دیوانه ام بود........
جمعه 28 مهر 1391 :: 14:16 :: نويسنده : too123
جمعه 28 مهر 1391 :: 11:18 :: نويسنده : too123
میدونی چرا میگن دلت دریا باشه؟؟؟ وقتی یه سنگ تو دریا میندازی فقط برای چند ثانیه اونو متلاطم میکنه، و برای همیشه محو میشه، ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره، و سعی میکنم مثل دریا باشم، فراموش کنم سنگی که به دلم زدن، با اینکه سنگینی شو برای همیشه روی دلم حس میکنم... جمعه 28 مهر 1391 :: 11:17 :: نويسنده : too123
می بینی سکوتم را؟
می بینی درماندگی ام را؟
می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است؟
می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند...
می بینی چون جغد شب زنده دار آمدنت شدم؟
...
می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت می زند؟
می بینی؟ دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد...
دیگر حتی باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند...
دیگر آنقدر بغضم سنگین شده که توان گریستن هم نیست...
جمعه 28 مهر 1391 :: 11:16 :: نويسنده : too123
بوسههایتـــــــــــــــ انار را میـــــــــــــــــــترکانــــــد نفسهایتـــــــــــ سیبـــــــــــــــــــــ را میرساند آغوشتــــــــــــ ابر را میباراند پائیـــــــــــــز ترینیـــــــــــــــــــــــ تو!
وقتیکهـ بارونـ می زنه خاطره یـ عشق منهـ تنگه غروبـــــــــــــــــ آسمونـ لحظه ی تلخ رفتنهـ چشمای تو بارونیهــــــ اشکایـــــــــــــ من پنهونیه دستای ما از هم جدا غم تو دلمــــــــــــــ مهمونیهـــــــ شبای عشق و عاشقی شبــــــــــ بخاطر موندنی حرف قشنگ اون شبا تو عشق اول منیــــــــ گذشته های عشقـــــــــ ما هر روز و شب بیادمه تو خلوت فاصله ها سکوت تو فریادمهـــــــ بیادته اون شب دلت شکسته بود و بی پناهــــــــــ نشسته بودیمــــ من وتو به زیر چتر نور ماه بیادمه اون شب چشاتـــــــــــ مثل گل بارون زده به چشم من زل زدو گفت تو قلبتو به من بدهــــــ تو قصه هات پر از غمه روز خوشت خیلیــــــــــــــ کمه حتی نباشی نازنین دوست دارم یه عالمهـــــــــ
دوستتــــــــــــ دارمـــــــــــ
قبل رفتن مثل اشکات از چشات افتادمــــــــــــ انگار اما طاقت نیاوردی واسه یــــــــــــــــــــ خدانگهدار ناچارم منم مثه تو انگار این قسمت نمیـــــــــــــ خواد
اینو قول بده عزیزمـــــــــــــــــــ منو هرگز نبر از یاد
دستتو از دستم آروم قبلــــــــــ رفتن جدا کردیــــــــــــ
اینو باورم نمیشه که قراره برنگردیــــــــــــــــــ
دور شدی ازمــــــــ گذشتی بی خداحافظو سادهـــــــــــ
اشکای من رویــــــــــــ گونه ام می باریدن بی ارادهــــــــــــــ
پ .ن: برا کی میـ نویسمـ برا کسی که باید باشد و نیستـ اینم جواب خیلیا که ازم سوالشو پرسیدن آرزو میکنم که هیچکس درد منو نکشه ..........با اینکه از خداحافظی میترسم ولی باید اقرار کرد که هیچ چیزی ماندنی نیست خداحافظ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|