|
Romans |
|||
|
مستـ از تو عشق تو
دست هایت که مال من باشد ...!
رفتـن کسـی کـه لایـق نیسـت … نـعمـت اسـت نـه فـاجـعه !!
پٌر مى كنم پياله ها را مَست مى شَوَم...مَست!
آیین عشق بازی در جهان عوض شده ... دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم افسوس مي خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو............. بهار مي آيد ؟...آمدي در سرماي زمستان... به سردي زمستان بودي..... به غم انگيزي شبهاي تنهايي..... به خشکي برف ...مي روي..... بهار مي ايد ... به نظر معامله خوبي است....اميد ان دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ... چه اميد مبهمي...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند...
ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان می کرد، تا که هر بی سرو پایی نشود یار کسی !!!
پيوندها نويسندگان |
|||
|
|